وداع
by
خودش دعوتمون کرده بود.
از لحظه ای که خبرشو دادن، تا الان، لحظه لحظه حسش کردم، دفعه دفعه دیدمش…
در روایت هست که به زیارت حضرت امام حسین (ع) بروید ولی در آنجا نمانید و برگردید، آقامون خودش دعوتمون کرده بود، همه چیزم به بهترین نحو برامون محیا کرده بود…. ۲ روز پیشش بودیم… چقدر کوتاه بود…. فقط دوروز دعوتمون کرده بود…. از سرمم زیاد بود! ایکاش می تونستیم خواب و خوراکو رها کنیم و پیشش باشیم…
پنجره رو به حرمش بود… گلدسته ها و گنبد طلاییشو می دیدی و با یک حس سبز آرام بخشی خوابت می برد… بعدش بهترین خوابهای زندگیتو می کردی…
بهش گفتم آقاجون من تاب دوریتو ندارم خودت بهم آرامش بده، بهم تحمل بده، از همون تحملایی که علی اصغرتو (ع) روی دستات بلند کردی و به خدا تقدیمش کردی… از همون تحملایی که علی اکبر (ع) ماهرویتو کشتن کردی…
تو راه برگشت مثل مرغ پرکنده بودیم… از طرفی خوشحال از اینکه بهترین مهمانی رو داشتیم، از طرفی دلمون لک زده بود برای اینکه یک لحظه دیگه ضریحتو ببینیم…
میگن شهدا قبل از شهادتشون خوشحال و سرحال می شدن و دائما با همه خوش و بش می کردن… منم تو راه و اونجا جای حزن، بزرگترین و قشنگترین شادی ها و آرامشهارو داشتم…
نمی دونم گریه کنم، بخندم، احساس می کنم اومدم تو یک زندان… دلم هنوز اونجاست… خدا کنه بر نگرده….
ghabol bashid