موسی و خضر ۲
by
موسی که با خدا حرف هم زد، در مواجهه با خضر نتوانست جلو کنجکاوی و شک خود را بگیرد، در حالی که خدا به او مستقیما امر کرده بود که پیروی کن! معصوم هم بود!
حال اگر امثال من که با احساس به خداوندی خدا رسیدهام، و به خیال خودم اطمینان کامل به خدایی او و بندگی خودم دارم، در سر راه خضری قرار گیرم و دستورات و کارهای عجیب و ناهماهنگ با عقل خودم را از او ببینم، به خضر که شک میکنم هیچ به خدای خویش نیز شک خواهم کرد!
خوب که چی…
حرف حسابم اینه که قدم اول باید جای پات رو محکم کنی، یجوری به خدا برسی که بعدا اگه هم با تمام وجود شک برت داشت و خواستی نتونی بزنی زیرش! بالاخره آدم همیشه که سرحال نیست، همیشه که سرعقل نیست، شیاطین هم که بیل و کلنگ به دست مشغول سازندگی. اونموقع اگه خدات اومد و بهت گفت برو تو چاه، میری تو چاه… نمیگی چرا برم توچاه که! اگه گفت بیا هرچی این آقاهه میگه گوش بده، آقاهه هرکاری کرد ما هم اطاعت میکنیم.
حالا شاید هم خدا نیامد مستقیم بگه هرچی این آقاهه گفت گوش بده. شاید گفت هرچی اون اقاهه گفت گوش بده. اون آقاهه هم گفت هرچی این اقاهه گفت گوش بده. باز باید قدم دومت رو محکم کنی که سر قدم سوم نلغزی… اونم آخرالزمون که دیگه وصف حال خوباش بده، چه برسه بداش…
راستی خدا بعد از داستان خضر یک به موسی چه گفت؟