روایتی از منتظران واقعی

by AbiusX

VN:F [1.9.5_1105]
امتیاز: +1 (از 3 رای)

در این شب جمعه متعلق به آقا که انشالله فردا امام زمان (عج) ظهور خواهند کرد، روایت بسیار مهمی را در ارتباط با انتظار واقعی تقدیم شما می‌کنم. روایت را از یکی از دوستان عزیزم شنیده‌ام که البته سند قطعی ندارد ولی مضمون آن در روایات مستند بسیاری آمده و بعد از خواندن متوجه درستی آن خواهید شد. ( انشالله )

در زمان‌های گذشته در شهری کوچک، مردی بود بسیار عاشق امام زمان و منتظر واقعی، به طوری که هر شب و روز جمعه سلاح بر می‌گرفت و لباس رزم می‌کرد، آماده به دشت و کوه می‌زد و منتظر بود تا آقا ظهور کند و وی در رکابشان آماده باشد. سالهای سال گذشت و یک شب جمعه، مرد داستان ما بسیار ناامید شده بود و همانطور که در بیابان گذر می‌کرد، با خود زمزمه می‌داشت که «ای امام زمان (عج) چرا ظهور نمی‌کنید همه اهالی شهر منتظر ظهور شما هستند همیشه برای معرفت شما برنامه برگزار می‌کنند و هر شب جمعه همگی منتظر هستند شما ظهور کنید، آماده و در رکاب. واقعا چرا ظهور نمی‌کنید دیگر چه چیز باید آماده باشد…» و در همین حال خود بود که به خیمه‌ای رسید.

وارد خیمه شد وجود مقدس و نورانی امام عصر (عج) را در آنجا درک کرد و بسیار مسرور و شگفت‌زده شد. امام به وی گفت «اگر می‌خواهی بدانی چرا ظهور نمی‌کنیم، شب جمعه هفته دیگر بهترین مومنین و منتظران شهرتان را به منزل خود دعوت کن و مهمانی ترتیب بده و بگو امام زمانمان سفارش کردند که من این میهمانی را تشکیل داده و شما را دعوت کنم. همچنین دو بز تهیه کن و در پشت بام ببند.»

هفته‌ای دیگر سپری شد و مرد ۴۰ نفر از مومن‌ترین مومنان شهر را گلچین کرده برای میهمانی خویش دعوت نمود. ساعتی از شب گذشته بود و مهمانان نشسته از حضرت سخن می‌راندند و از اینکه چگونه حاضرند جان و مال و ناموس خود را در راه آن حضرت فدا کنند که ناگهان نوری محیط را احاطه کرد به طوری که بر همه حضار الهام گردید که حضرت در پشت‌بام حضور دارند. میزبان، یعنی همان مرد منتظر، شتابان برخاست و به پشت بام رفت. حضرت را در آنجا دریافت و بسیار مسرور شد. حضرت به وی دستور داد که یکی از این بزها را سر ببر و خونش را در ناودانی منزل خود رها کن.

ساعتی بگذشت و حضار دیدند که خونی تازه از ناودانی به پایین سرازیر است و میزبان باز نمی‌گردد. یکی دیگر از حضار که ارادت خاصی به حضرت داشت، سراسیمه برخاست و به پشت بام رجعت کرد. در آنجا حضرت را دریافت و رخسارش گلگون شد. حضرت پس از صحبتی اندک، به وی نیز دستور داد که بز دیگر را سر ببرد و خون آنرا در ناودان هدایت کند. مرد دوم نیز چنین کرد. پاسی بگذشت و دو مرد و امام زمانشان در پشت بام تنها بودند و کسی دیگر از حضار بالا نیامد. حضرت به آنها خطاب کردند «در شهر شما تنها دو نفر منتظر واقعی من بودند و آندو شمایید.» و سپس رفتند.

دو مرد به منزل بازگشتند و دیدند هیچکس در داخل خانه نیست. سراغ یکی از میهمانان به منزل او رفتند و او را بسیار ترسیده و رنگ از رخسار پریده دریافتند، بدانها گفت « ما همگی فکر کردیم حضرت شما دو تن را گردن زده است و از ترس از مجلس گریختیم! »

VN:F [1.9.5_1105]
امتیاز: 9.4/10 (7 رای)
روایتی از منتظران واقعی, 9.4 out of 10 based on 7 ratings

مطالب مرتبط

  • فرمان منتظران : ظهور در حضور
  • فردا امام زمان ظهور می‌کند
  • فتنه ۲۰۱۲
  • منتظر، حرف یا ادعا؟؟