دزد شکلات

by

VN:F [1.9.5_1105]
امتیاز: +1 (از 1 رای)

یک مغازه شیک و تروتمیز اما نقلی تو میدان تجریش، از آن مغازه‌هایی که هرکی می‌بینه دلش می‌خواد بره توش و یک چیزی بخره. انواع بسته‌های رنگ و وارنگ شکلات و خوردنی‌های دیگه مثل پاستیل‌های خارجی و قهوه و بخار خوش‌عطر و گرمی که تو سرمای بعدازظهر زمستانی عقل را از سر هر عابری می‌پروند. پسر جوان و خوشتیپ در حال چیدن بسته‌ها بود و هر از گاهی سری به ذرت مکزیکی، قهوه و شیرکاکائوی داغش هم می‌زد تا دما و کیفیت مطلوبشون رو تضمین کنه.

دختر و پسری جوان وارد مغازه شدند و مشغول تماشای اجناس. کمی بعد پیرزنی خوش لباس که مشخص بود ساعتی در مقابل آینه به خود رسیده و بعد از منزل اشرافی خودش خارج شده داخل مغازه شد و مشغول بررسی خوراکی‌ها. همانطوری که فروشنده جوان انتظار داشت دختر و پسر خیلی زود یک بسته خوشرنگ و قطعا خوش طعم را انتخاب کردند و مشغول پرداخت آن شدند. فروشنده که کاملا حواسش به قهوه داغ و نگاه انتقادی پیرزن اشرافی بود، از طرف دیگر هم مشغول حساب کردن خرید دختر و پسر جوان، متوجه ورود پیرمرد رنجور به مغازه جمع و جورش نشد. پیرزن شروع کرد به غرولند کردن که «این شکلات که توی آلمان نصف قیمت شماست، توی آمریکا هم که اصلا کسی طرفش نمی‌ره» و از این دست حرفهای به‌گوش آشنا… جوان هم بدون نشان دادن دندان‌های خود را بر هم می‌فشرد. مابقی پول پسر و دختر را هنوز تحویل آنها نداده بود که متوجه شد پیرمرد یک بسته شکلات کوچک اما گران قیمت را در داخل جیب گشاد کت ژنده خودش انداخت و خیلی سریع به سمت در خروجی خیز برداشت.

جوان کمتر از یک لحظه در بهتان به سر برد و خیلی سریع لب و لوچه افتاده و چشمان گشاد خود را جمع و جور کرد، اخمان خود را در هم کشید و خشمگین صدا زد «پدر، کجا می‌ری! بیا اینجا…» پیرمرد که دستپاچه شده بود و آثار شرم بر رخسار چروکینش نمایان بود وارفته و بدون ذره‌ای تمایل به دنبال پاهای خود و با دهانی باز به سمت فروشنده حرکت کرد… دختر و پسر که مابقی پول را گرفته بودند راهی رفتن شدند. پیرزن قدمی جلوتر آمد تا خدای ناکرده پیرمرد ژنده‌پوش از یک متری وی، حتی اگر پشتش باشد، رد نشود. البته کمال دقت را داشت که پیرمرد اصلا احساس نکند اشرافیت به وجود وی اهمیتی می‌پردازد.

وقتی پیرمرد به پیشخوان رسید، بخار قهوه شدیدتر از همیشه به هوا می‌رفت. جوان که در حال فشردن دندانهای خود بر روی هم بود و سگرمه‌هایش در هم فرو رفته بود، سر به زیر داخل کشوی میز را کاوش می‌کرد. پیرمرد ترسیده بود. دست جوان مشت شده حاوی چیزی از کشو بیرون آمد. «باقی پولتون!» مشت جوان داخل دست سرد و متعجب پیرمرد باز شد. با همان شگفت زدگی و ته‌مایه ترس، پیرمرد در چشم برهم زدنی از در مغازه خارج شد. پیرزن اشرافی هنوز مشغول بررسی اجناس و زیرلب غرولند کردن بود. جوان لبخند رضایت بخشی بر لب داشت….

VN:F [1.9.5_1105]
امتیاز: 10.0/10 (1 رای)
دزد شکلات, 10.0 out of 10 based on 1 rating

مطالب مرتبط

  • No Related Post