بدون عنوان

by

VN:F [1.9.5_1105]
امتیاز: 0 (از 0 رای)

يادمه قديما، بچه كه بوديم، از اين كتاباي كلي عكس دو خط متن داشتيم كه شعرگونه بود و مي خونديم، يا مي‌خوندن برامون… يادمه يكيش تيكش اين بود كه “تو كه مي‌دوني، پس چرا ديگه مي‌پرسي؟”

حالا مي‌فهمم كه چجوري ميشه يه آدمي مثل معاويه، حق رو بدونه، درست رو بدونه، ولي ناحق باشه اونم با تموم وجود. حالا مي‌فهمم جسور شدن جلوي خدا چجوري ممكنه، حالا مي‌فهمم كه آدم تا كجاها كه نمي‌تونه بره… حالا مي‌فهمم كه تمام عمرم مي‌خواستم گناه نكنم ولي كردم، ولي حالا مي‌خوام كه بكنم و اين يعني چي…

وزن دنيا رو روي شونه‌هاي احساس مي‌كنم. وزن دنيا وزن آدماش نيست، وزن فكرا و مشكلاي اونا نيست. اصلا آدمها رو از دنيا حذف كن، اين دنياي جديد رو دوشمه. اين دنيا هدف زندگيه، خود زندگيه، ماهيت و ذات حياته… لحظه لحظه عذابي كه امشب مي‌كشم و مي‌دونستم كه يروزي مياد، ازش فرار مي‌كردم… جراغا روشنه ولي من دستمو گرفتم جلو چشام و با كله دارم مي‌دوم خلاف جهت! چراغارو برام روشن كردن، خودم كلي براش تلاش كردم… اما اينطوري…. كي فكرشو مي‌كرد! شايد زيادي به خودم مطمئن شدم… حالا معني بعضي فيلمايي كه ديدمو مي‌فهمم…

از اون شباس كه مفاهيم سرازير ميشه تو سر آدم، از اون شبايي كه كارگراي نوروني مغز فرصت نمي‌كنن روابط رو درست برقرار كنن و اطلاعات رو جا بزنن! تك تك سلول ها، مفاصلم، دارن فرياد مي‌زنن… حقشونه! حقمه. وقتي مي‌گن روز قيامت اينا صداشون درمياد كه صاحابمون بي خرد و … بوده، خوب يعني همين ديگه! اميدوارم كه اين درده قسمتيشو جبران كنه. براي قسمت ديگش بايد توكل كرد و دعا كرد! اما اول بايد چاره اي انديشيد و دستارو از رو چشم برداشت. خودمم نمي‌دونم چرا نمي‌خوام!

تو زندگي، يا بهتر بگم تو دنيا، براي يك چيز اشتباه و بي ارزش وقتي مايه مي ذاريم، موقعي هم كه مي‌فهميم اشتباه و پوچه به اين راحتيا ازش دل نمي‌كنيم! نمي تونيم بكنيم… بعد ميام براي خدا، براي خودم اينهمه مايه مي‌ذارم، اينهمه خودمو براش لوس مي‌كنم، بالاخره دلشو بدست ميارم بعد زرتي ازش دل مي‌كنم و مي‌ذارم كنار! واقعا كه بايد گندم بزنن. همه چيو نشونم دادن بعد گفتن حالا بيا امتحان بده! همه درسارو از بري، خودت درسشون ميدي، ولي مرد عمل كجاست؟!

خدايا….

VN:F [1.9.5_1105]
امتیاز: 0.0/10 (0 رای)

مطالب مرتبط

  • No Related Post