داستان هسته

Written by AbiusX on . Posted in تحلیلی, سیاسی

یکی بود یکی نبود، غیر از یک چوپان هیچکس نبود. چوپان قصه ما که اسمش یوسی بود، حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ گوسفند و بره داشت. بعضی بره‌هاش چاق و چله و فربه، بعضی از بره‌ها کمی لاغر و استخوانی. چندتایی هم سگ گله داشت، که ظاهرا بیشتر دوسشون داشت و هر از گاهی دستی به سر و گوششون می‌کشید. چوپان قصه ما و گله‌اش، آفت نداشت، گرگ نداشت، برای همین گله خوب و خوشحال بود و از چیزی نمی‌ترسید.

اینطوری نبود که از اول گرگی وجود نداشته باشه، گرگ بود، گرگ‌هایی بودند، ولی چوپان و سگ‌هاش بعد از مدت‌ها درگیری گرگ‌ها را از پا درآورده بودند و آرامش و امنیت خوبی را برای گله فراهم کرده‌بودند. شاید بپرسید پس چوپان دیگه چرا سگ داشت؟ مشکل از گوسفندهای قدرنشناسش بود که هر از گاهی یکیشان کمی چموش می‌شد و شروع به شیطنت و اذیت می‌کرد، علف بیشتر از سهم خودش می‌خورد و لگدی هم به بقیه می‌زد. چوپان هم که سنی ازش گذشته بود، حوصله نداشت دنبال آنها و رام کردنشان باشه، سگ‌های گله را می‌فرستاد تا گوسفند سرکش را ادب بکنند.

چوپان خیلی مهربان بود، برای گله شیر و پنیر فراهم می‌کرد و بهشان می‌داد، به چراگاه‌های خوب و سرسبز برای چرا می‌بردشان  و خلاصه هواشان را حسابی داشت. تازه هرروز تمام اوقاتی که مشغول چرا و فعالیت نبودند و چرت می‌زدند، برایشان به رایگان نی می‌زد و آواز می‌خواند، آنهم آوازهای قشنگ و جذاب. برایشان از زندگی خوبشان می‌گفت، از چوپان مهربانشان، از سگ‌های دلسوز گله، از چراگاه‌های سرسبز و از شیر و پنیری که هرروز برای تغذیه بهشان می‌داد. برایشان از دوران قدیم می‌گفت که گرگ‌ها بودند و امنیت نبود، گوسفند‌ها دریده می‌شدند و کسی نبود ازشان محافظ کند. از گرگ‌های احتمالی می‌گفت که شاید از سرزمین‌های دیگر بیایند و توضیح می‌داد که چگونه سگ‌های آماده گله همواره قبراق و آماده مبارزه با هرگونه گرگ هستند…

یک روز یکی از بره‌های گله، شروع به چموشی کرد. حرف‌های چوپان را گوش نمی‌داد. موقع پشم‌چینی و شیرگیری که می‌شد، آنقدر تکان می‌خورد که چوپان را از دوشیدن شیر و تراشیدن پشمش پشیمان می‌کرد. گوسفند‌های دیگر به بره می‌گفتند اینکارها را نکن، به ضرر خودت است، چوپان از دستت دلخور خواهد شد و زندگی خوب و مفرح‌ات تخریب خواهد شد… اما بّره داستان ما، گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. آنقدر چموشی کرد که چوپان از دستش شاکی شد و یکی از سگ‌های چاق و چله خود را با کلی تجهیزات و روحیه فرستاد تا برّه چموش را رام کند. همه گوسفندان برای بره افسوس می‌خوردند ولی از طرفی جرئت کمک به او را نداشتند چون دلشان نمی‌خواست چوپان از آنها نیز دلخور شود.

سگ به سراغ بره آمد و با قلدری گردنش را گاز گرفت. بره با اینکه بهت زده شده بود، روحیه‌اش را از دست نداد و با لگد به شکم سگ زد و خود را از دهان وی رهانید. درگیری شدیدی بین سگ و بره داستان ما درگرفت. ۸ ساعت تمام با هم جنگیدند و کلی زخم برداشتند تا جایی که هردو خسته شدند. هیچکدام از گوسفندان باور نمی‌کردند که بره لاغر و چموش از پس سگ گردن کلفت بر آمده باشد. چوپان نیز در بهت و حیرت گرفتار شده بود و نمی‌دانست که چه می‌تواند بکند. بره زخمی و خسته شده بود ولی چوپان و بقیه سگ‌ها هم از او ترسیده بودند. با اینکه همه جور کمکی به سگ گردن کلفت کرده بودند و با اینکه خوب بهش رسیده بودند، برّه چموش از پسش بر آمده بود. آنها دیگر جرئت نمی‌کردند به جنگ مستقیم با بره بروند.

چوپان که پیر شده بود و تجربه زیادی داشت، فکری به نظرش رسید. تصمیم گرفت بّره را تضعیف کند تا دیگر از پس سگ‌ها بر نیاید، بنابراین شروع کرد به سرکوفت زدن و ناامید کردنش. هرروز که می‌گذشت به بره می‌گفت که تو به درد نمی‌خوری، لاغری، خاصیتی نداری و فقط شیطنت می‌کنی. به گوسفندان دیگر هم یاد داد که اینگونه با بره داستان ما رفتار کنند. اما برّه ما چموش‌تر از این حرف‌ها بود! نه تنها ناامید نشد بلکه شروع به چریدن و ورزش کردن و تمرین کرد به طوری که سریعا بزرگ و قوی شد. چوپان که نگران شده بود، به همه گوسفندان و سگ‌ها سپرد که هرکاری او می‌کند، آنها نیز بکنند. سپس گوسفند را از چرا محروم کرد و دیگر به وی پنیر و شیر نداد. می‌گفت تو که برای گله سودی نداری، تازه بقیه گوسفندان و سگ‌ها را نیز به زحمت می‌اندازی و آرامش آنها را بر هم می‌زنی. تو تری و خیلی هم ور می‌زنی، برای همین نه کسی می‌خواهد با تو تماس داشته باشد نه با تو حرف بزند. بقیه گوسفندان هم کم و بیش از رفتار چوپان پیروی می‌کردند.

کم کم گوسفندان دیگر حرف‌های چوپان را نادیده گرفتند و شروع به دوستی با برّه چاق و چله و ورزشکار ما کردند. بره نیز علارقم تمام محرومیت‌ها، روز به روز بیشتر و بیشتر رشد می‌کرد! بره داستان ما نه تنها برای خودش چوبدستی و فلوت تهیه کرده بود، قصد چوپانی هم داشت و قصد خود را  نیز اعلام می‌کرد. برّه ما موفق به تولید بره مصنوعی شده بود و قصد داشت از دانه میوه‌هایی که مصرف می‌کرد، انرژی بگیرد و سریعتر و بیشتر رشد کند.

چوپان که دیگر به ستوه آمده بود، شروع کرد به نی‌نوازی تمام مدت که « ای گوسپندان چه نشسته‌اید که بره‌ای در میان شما قصد دارد از میان دانه میوه‌ها گرگی درآورد و شما را بدرد. چه نشسته‌اید که چوبدستی تهیه کرده و می‌خواهد چوپان شما را سرنگون کند. چه نشسته‌اید که در حال تهیه نی‌ای برای نواختن است تا دیگر نوای نی دلنشین مرا نشنوید… چه نشسته‌اید …»

اما چوپان نمی‌دانست که گوسفندان دیگر هم کم کم به ستوه آمده‌اند. نمی‌دانست که آنها هم از دوشیده شدن و مصرف قسمتی از شیر خودشان خسته شده‌اند. نمی‌دانست که در میان گوسفندانش، بره‌های لاغر و نحیفی نیز وجود دارند که اصلا از وی راضی نیستند. نمی‌دانست که سگ‌هایش هم کم کم شروع به اعتراض خواهند کرد، و نمی‌دانست که …. آینده از آن برّگان است. :)

Tags: , , , ,

Trackback from your site.

Comments (6)

  • یک غریبه آشنا

    |

    آینده از آن برگان است بره هایی که یا بره میمونن یا چوپان میشن یا خودشون گرگ میشن کدوم بهتره؟!!!

    Reply

  • مهدی

    |

    این همه قصه که بگین:انرژی هسته ای حق مسلم برّه هاست:D

    Reply

  • moha shomali

    |

    boro baba ! osgol kardi mellato?! unvaght in chie neveshti ke emam e asr ham bekhune ??k

    Reply

    • AbiusX

      |

      شما نگران امام عصر نباش. ایشان (عج) خودشان بهتر می دانند.

      Reply

  • مهدی

    |

    مرگ بر یوسی!

    Reply

  • یه نظر

    |

    یه بره همیشه بره است یه بره اگه همون شیرشو ندوشی میمیره اما ممکنه یه سری ها تن یه ببر لباس یه بره بپوشونن و اونقدر بهش بگن تو بره ای تا تلقینش بشه اما بعد اینکه هوشیار شد لباس برگیشو بدره
    حالا چرا چوپون اون مرغداره تو فرار مرغی به نظر من جالبتر بود

    Reply

Leave a comment